برای پدر و مادرم. که تا دنیا دنیاست دلم براتون تنگه

 

“نمی‌بخشمت اگه روزی عاشق کسی دیگر شدم”

هزار ساله هی‌ به خودم قول میدم کسی‌ و قضاوت نکنم ، نمی‌شه که نمی‌شه،کمی‌ بهتر شدم تازگی ها، سعی‌ می‌کنم نقطه نظر‌های اونها رو هم بفهمم، گاهی هم میفهمم، ولی‌ کلا وضع افتضاحی دارم از این نظر ها،، خجالت بر انگیز، یعنی‌ اینکه نمی‌فهمم که نمی‌فهمم، باز هم همین تازگی‌ها یه کم میفهمم،، یعنی‌ فهمیدم که برای اینکه بفهمی خودت هم باید فهمیده باشیش . یعنی‌ اینکه بگردید پیدا کنید در جهان پرتغال فروش را. حالا اینو اسمشو نمی‌شه گذاشت قضاوت ها، چون اون آدم‌های و که نمی‌فهمم فقط میگم نمی‌فهمم، یا اینکه من نظرم با تو فرق داره،، دیگه نمی‌شینم بگم این یارو واه واه چرا اینجوری بود چرا اینجوری کرد یا هر چی‌،، ‌لپِ کلام فقط نمیفهممشون، یعنی‌ اینکه آدم پیش خودش میگه من فکر می‌کنم که این راه و به این طریق که تو داری میری ، نمی‌رفتم. یا اینکه اصلا این راه و نمی‌رفتم، یا من این روش طرف و قبول ندارم به نظر من باید یه کار دیگه میکرد،، حالا کی‌ هست که تا حالا کسی‌ و به این طریق قضاوت نکرده باشه؟ من اسم اینو نمیذارم قضاوت ، این یعنی‌ اینکه من میدونم که با تو فرق دارم، نمیگم من خوبم تو بدی ،، میگم من در این شرایطی که الان دارم این کار تو رو نمیکردم، حتا نمیگم اگه تو شرایط تو بودم این کار تو رو نمیکردم، نه ، چون نمیدونم تو دل تو چی‌ می‌گذره،، چون نمیدونم تو تحت چه فشاری هستی‌ . ولی‌ یه چیزو میدونم، اونم اینه که من ، دل کسی‌ و نمیشکنم، من به کسی‌ آسییب روحی‌ نمی‌زنم، بمیرم بمونم، این جزو اصول اولیه کتابِ اخلاق من، من حاضرم کما اینکه برام کلی‌ پیش اومده که ضربه روحی‌ خوردم، ولی‌ ضربه روحی‌ نمی‌زنم، یعنی‌ اینکه از روی هوا و هوس، تحت فشار روحی‌، جسمی‌، جنسی‌، یا حتا علی خرکی، هوس نمیکنم زندگی‌ یکی‌ دیگه رو بر باد هوا بدم. و اما امان از اون روزی که اون آدم و بفهمی،اونجاست که کل واژگان و اهم و تلپ و کتابِ اولیه اصول و اینهات به باد فنا میره، ،، امیدوارم که هر چی‌ که می‌خواد بر باد فنا بره، بره، ولی‌ من به جایی نرسم که دله کسی‌ و بشکنم و اهِ کسی‌ و به جون بخرم.

نور به قبرش بباره

امروز داشتم به این فکر می‌کردم که چه جوری دوست دارم بمیرم، یعنی اولش از اینجا شروع شد که خوب حالا که قراره بمیری یه روزی ، به قول معروف شتریه که در خون همه می‌خوابه، خوب پس حالا که قبول کردی یه جوریه بالاخره میمیری ، حق انتخابو حداقل سعی‌ کن با چونه و خواهش تمنا و لوس بازی و اینها از خودش بگیری که مثلا خودتو آماده کنی‌ که چه جوری می‌خوای از این دنیا رخت زحمت ببندی و به اون دنیا نقل مکان کنی‌. 

کلی‌ صحنه‌های خونین و درام و جنائی و اینها اومد جلوی چشمم، حالا این وسط وحشی هم شده بودم، ولی‌ خوب از اونجای که جون ترس و جون دوستم هستم، خیلی‌ به خودم سخت نگرفتم، یکی‌ دو تا صحنه تصادف و خوب اومدم، مرض پرض که اصلا خدا نیاره ،، درد و اینها نه تورو خدا، آتیش سوزی وای نه، غرق شدن که وحشتناکه، هواپیما هم دلم نیومد به خاطر من ۶۲۷ نفر دیگه هم بمیرن.خودکشی‌ هم نه اهلش نیستم خدا رو شکر، مواد پواد هم که نه بابا ، مثلا من خانوم معلمم‌ها ،، 

بعد از کلی‌ تعارف و من بمیرم تو بمیری یکهو یاد عموی خدا بیامرزم افتادم، نور به قبرش بباره. یه شب رفت سر جاش دراز کشید و شب به خیر گفت و خوابید و دیگه بیدار نشد که نشد . خدا اندازه همه دنیا دوستش داشته ،، نور به قبرش بباره باز هم. 

عاشقی از نوع خانواده بر انداز

جالبه که بعضی‌ از آدم‌ها دلشون می‌خواد تو رو هم توبازیهای احمقانه و  کودکانشون بازی بدن، بهت یه نقشی‌ میدن، اگه قبولش نکنی‌ تو اخی تو پیفی. باید ساعت‌ها بشینی‌ مزخرفاتشنو گوش کنی‌ ، مثلا ازت راهنمایی میخوان و نصیحت ، ولی‌ در حقیقت دارن انرژیتو میگیرن،اکثرا خودشون وقت و انرژیِ زیادی دارن نمیدونن کجا خالیش کنن، میفتن به جون زندگی‌ای مردم، تا کرمشنو بریزن،اسمشم میذارن عشق

آره عشق یعنی‌ زندگی‌ یکی‌ دیگه رو به گاا دادن ، چون تو فکر میکنی‌ عاشقه کسی‌ شدی، پس یه راهی‌ باید پیدا کنی‌ که طرف و از زندگی‌ش بندازی ، آخه گناه داره، داره تو زندگی‌ای خفه می‌شه ،تو براش خوبی‌ ، تو تنها کسی‌ هستی‌ که عاشقش هستی‌،،پس باید خانوادشو بریزی به هم، که بتونی‌ انرژی تو اونجا خالی‌ کنی‌،

بی‌ خیال بابا، به جایی این کس و شعر ها، خودتو با یه چیز مفید سرگرم کن، پا شو برو ورزش، خرید، هنر، کار ، یه چیزی که مجبور نباشی‌ به فکر این بیفتی که حالا عاشق کدوم خری بشم این دفعه ..

نیازی که از دستم رفت !

سلام ای غریبه

دوباره دیدمت، قطره‌ اشکی را که در چشمانت حلقه زده بود این بار از درون دیدم ،و تو چه تنها بودی اینبار، و تو چه اشنا بودی اینبار .

مرا ببخش، دگر زمانی‌، از کنارت بی‌ هیچ احساسی‌ گذشتم . مرا ببخش اگر خامی وجودم لبخند تمسخر بر لبم نشان آن گاه که دیدمت ، مرا ببخش که آغوش برایت مهیا نکردم ولی‌ تو چه اشنا بودی اینبار و تو را در چشمان خود دیدم، زل زده به یک آرزو ، خیره به کفشی که شاید می‌باید از آن تو می‌بود تا بر پای کودکت بپوشانی و من اینبار چه اشنا بودم با تو 

“نیاز”

کارما

کاش جوری زندگی‌ کنیم که حتا خواب کسی‌ رو هم آشفته نکنیم. شاید حتا برای دردی که در کابوسشون تجربه کردن روزی باید جوابی‌ پس بدیم

موش‌های آدم نما

صداشو شنید، صدای ریز ریز ریز، هنوز ندیدتش هنوز مطمئن نیست ، ولی‌ همون صداش هم کلی‌ اعصابشو داغون کرد، هزار تا فکر و خیال اومد تو سرش ، شاید اومده خونه زندگیمو از بین ببره ، آخه خیلی‌ خونه زندگیشو دوست داشت، شاید اومده جا خوش کنه، از کی‌ اینجا بوده اصلا اینجا چرا ؟؟ برنامه‌اش چی‌، چقدر قدرت داره؟ اینجا چی‌ می‌خواد دنبال چیه؟بعد دید نه بابا اینجوری نمی‌شه همش فکر و خیال ، دنبال علت ،، باید یه کاری کنه و گرنه خونه زندگی‌ش از دست میره ، این موشِ لعنتی اگه اینجا جا خوش کنه کم کم رخنه می‌کنه، اگه تمام زندگیشو به گوه بکشه دیگه نمی‌شه از اینجا روندش اون وقت که دیگه این باید بذاره بره و قید خونه زندگیشو بزنه ، کلی‌ گشت ازکجا اومده تو ؟ سوراخی دری درگاهی ؟ فکر کرد راه ورودشو پیدا کرده ، دوید و یه حائل پیدا کرد و رو سوراخ و گرفت ،، آخی خیالش راحت شد ، دیگه خطری خونه و زندگیشو تهدید نمی‌کنه،، حالا میتون با خیال راحت شب سرشو بذاره رو بالش، یعنی‌ فکر کرد میتونه، پس چرا هنوز صدای موش میاد، شاید دیگه صداش نیست که تو ذهن اینه شاید فکر می‌کنه صداشو می‌شنوه، شاید خیالاتی شده ، میترسه بخوابه تا صبح خواب موش ببین و فضله‌ها یه موش که همه جارو به گوه کشیده، اصلا دیگه حتا میترسه بخوابه .. بهتره پاشه بره بیرون اینجوری نمی‌شه این موشِ لعنتی داره دیوونش می‌کنه، تقصیر خودشِ از بس که دلم رحمه، اون گردو‌ها مال سنجاب‌ها بودنا نه مال موش ها!!